*بهترین رمان های عاشقانه ی ایرانی*

رمان های عاشقانه ی ایرانی و هر آنچه شما بخواهید

پست ثابت

سلام بچه ها

۱.تبلیغاتی که گذاشتم برای تهیه کتاب های مورد علاقه شماست. با هر کلیک شما روی بنرها مقداری امتیاز به من تعلق میگیره که بابت امتیازها مبلغی رو من میتونم دریافت کنم.شما هم اگه بخواید عضو بشید میتونید از این استفاده کنید. اینجوری جز زیرمجموعه ی من محسوب میشین و علاوه بر تعلق امتیاز به شما بدون اینکه چیزی از شما کسر بشه مقدار اندکی به امتیاز من اضافه میشه.

از لطفتون ممنونم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 23:59  توسط ملینا 

برزخ اما بهشت-قسمت2

حتی از صدایش انگار هیجان و سرزندگی و شادی می بارید. خوش به حالش، چه سلطنتی برای خودش می کرد، یعنی از وقتی یادم می آید، همین طور بود و حسام توی این خانه حکومت می کرد و به خاطر همین هم من همیشه از او حرص داشتم. ولی حالا، یعنی بعد از طلاقم، به خاطر کمک ها و حمایت هایی که به من کرده بود انگار نمک گیر شده بودم،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 13:26  توسط ملینا  | 

برزخ اما بهشت-قسمت1

سلام دوستای خوبم

اینم رمان دالان بهشت نوشته ی نازی صفوی که میشه گفت یه رمان خیلی خیلی قشنگه وداستان جالبی داره

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- رعنا جان سلام...

- رعنای خوبم سلام...

- رعنای عزیزم...

نه،نه، فایده ندارد، نمی توانی بنویسی.

نمی توانستم. چند هفته بود که برای شروع کردن نامه داشتم فکر می کردم. نمی دانم، نمی دانستم چه بنویسم، از کجا شروع کنم و از چه بگویم. حرفی برای زدن نداشتم. چیزی به ذهنم خطور نمی کرد، هیچ چیز! انگار مغزم داشت از کار می افتد یا شاید هم افتاده بود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 13:39  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت37(قسمت پایانی)

- خب خانمها زیاد برای هم درددل میکنن. اما همیشه سعی میکنن در برابر هم کم نیارن. اینه که شما آقایون نگران نباشین. نمیذاریم حقتون پامال بشه و تعریفتونو میکنیم. بعدش هم که قراره شما مارو آزار ندین. ما هم که دروغگو نیستیم بریم بشینیم پشت سر شما به دروغ صفحه بذاریم.
نگاه مملو از عشق و لب خندانش مرا به وجد آورد و جمله اش دلم را وابسته تر کرد که گفت: من الان عزا گرفتم چطوری تا بله برون شما رو نبینم، حالا چطور بیام آزارتون بدم که بذارین برین؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 12:49  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت36

قبل از عید نوروز به منزل جدید اسباب کشی کردیم و طبق قولی که پدر به خانوادهٔ سپهری داده بود، یک شب از آنها دعوت کردیم تا بیشتر با هم آشنا شویم. منِ هیچ حال خوشی نداشتم. آرش مرد رؤیاهام نبود. همه چیزش خوب بود، اما منِ عاشق مردهای بور بودم با آرش چشم و ابرو مشکی بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 12:37  توسط ملینا 

کویر تشنه-قسمت35

- من به خاله مهناز گفتم شما سابیدنو دوست دارین، گفت بریم ببینیم بابات در چه حالیه.
- اِاِاِ، تو گفتی بریم. عجب رویی داره دختره!
- ببینین، مادربزرگ، الان هم داره میگه برو بالا ببین چه خبره.
مادربزرگ خندید. خاله مهناز گفت: تو ذاتته دیگه. چه میشه کرد؟
به بالا دویدم. در اتاق مادر نیمه باز بود. و صدایشان را میشنیدم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 12:16  توسط ملینا 

کویر تشنه-قسمت34


تا وقت عمل مادر، من و پدر دل توی دلمان نبود. اما به یاری پروردگار مهربان، عمل با موفقیت انجام شد و مادر با رسیدگیهای شبانه روزی من و پدر خیلی زود بهبود یافت و از بیمارستان مرخص شد. به خواهش پدربزرگ بنا شد دوران نقاهتش را در خانهٔ آنها بگذراند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 12:13  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت33

- خب برین بالا ببینینش، عزیزم. چرا هوار میکشین؟
- سردخونه بالاس؟
- سردخونه پایینه. سی سی یو بالاس.
- سی سی یو؟ اما اون که مرده بود.
- خدا دوباره بارش گردونند. بردنش سی سی یو .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 20:36  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت32

خانم همسایه شربتی درست کرد و به من داد و گفت: انقدر خودتو نزن، سپیده جون. از حال میری ها. همین دوتا بسه که افتادن. اینو به پدرت بده، حالش جا میاد.
عموها و زن عمو افسانه رسیدند و پشت سرشان آمبولانس هم رسید. پدر تقریبا بیهوش بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 15:17  توسط ملینا 

کویر تشنه-قسمت31

سه ماه گذشت. پدر یک ماشین و یک موبایل خرید و دیگر شبها راحت و آسوده به خانه میآمد و واسهٔ خودش گشت و گذار میرفت. به او شک داشتم. شاید چون فکر میکردم قصد ازدواج دارد و دنبال اهلش میگردد. اعصابم به هم ریخته بود. انگار پدر نبود راحتر بودم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 15:7  توسط ملینا  | 

مطالب قدیمی‌تر