X
تبلیغات
*بهترین رمان های عاشقانه ی ایرانی* - رمان کویر تشنه

*بهترین رمان های عاشقانه ی ایرانی*

رمان های عاشقانه ی ایرانی و هر آنچه شما بخواهید

کویر تشنه-قسمت37(قسمت پایانی)

- خب خانمها زیاد برای هم درددل میکنن. اما همیشه سعی میکنن در برابر هم کم نیارن. اینه که شما آقایون نگران نباشین. نمیذاریم حقتون پامال بشه و تعریفتونو میکنیم. بعدش هم که قراره شما مارو آزار ندین. ما هم که دروغگو نیستیم بریم بشینیم پشت سر شما به دروغ صفحه بذاریم.
نگاه مملو از عشق و لب خندانش مرا به وجد آورد و جمله اش دلم را وابسته تر کرد که گفت: من الان عزا گرفتم چطوری تا بله برون شما رو نبینم، حالا چطور بیام آزارتون بدم که بذارین برین؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 12:49  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت36

قبل از عید نوروز به منزل جدید اسباب کشی کردیم و طبق قولی که پدر به خانوادهٔ سپهری داده بود، یک شب از آنها دعوت کردیم تا بیشتر با هم آشنا شویم. منِ هیچ حال خوشی نداشتم. آرش مرد رؤیاهام نبود. همه چیزش خوب بود، اما منِ عاشق مردهای بور بودم با آرش چشم و ابرو مشکی بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 12:37  توسط ملینا 

کویر تشنه-قسمت35

- من به خاله مهناز گفتم شما سابیدنو دوست دارین، گفت بریم ببینیم بابات در چه حالیه.
- اِاِاِ، تو گفتی بریم. عجب رویی داره دختره!
- ببینین، مادربزرگ، الان هم داره میگه برو بالا ببین چه خبره.
مادربزرگ خندید. خاله مهناز گفت: تو ذاتته دیگه. چه میشه کرد؟
به بالا دویدم. در اتاق مادر نیمه باز بود. و صدایشان را میشنیدم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 12:16  توسط ملینا 

کویر تشنه-قسمت34


تا وقت عمل مادر، من و پدر دل توی دلمان نبود. اما به یاری پروردگار مهربان، عمل با موفقیت انجام شد و مادر با رسیدگیهای شبانه روزی من و پدر خیلی زود بهبود یافت و از بیمارستان مرخص شد. به خواهش پدربزرگ بنا شد دوران نقاهتش را در خانهٔ آنها بگذراند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 12:13  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت33

- خب برین بالا ببینینش، عزیزم. چرا هوار میکشین؟
- سردخونه بالاس؟
- سردخونه پایینه. سی سی یو بالاس.
- سی سی یو؟ اما اون که مرده بود.
- خدا دوباره بارش گردونند. بردنش سی سی یو .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 20:36  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت32

خانم همسایه شربتی درست کرد و به من داد و گفت: انقدر خودتو نزن، سپیده جون. از حال میری ها. همین دوتا بسه که افتادن. اینو به پدرت بده، حالش جا میاد.
عموها و زن عمو افسانه رسیدند و پشت سرشان آمبولانس هم رسید. پدر تقریبا بیهوش بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 15:17  توسط ملینا 

کویر تشنه-قسمت31

سه ماه گذشت. پدر یک ماشین و یک موبایل خرید و دیگر شبها راحت و آسوده به خانه میآمد و واسهٔ خودش گشت و گذار میرفت. به او شک داشتم. شاید چون فکر میکردم قصد ازدواج دارد و دنبال اهلش میگردد. اعصابم به هم ریخته بود. انگار پدر نبود راحتر بودم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 15:7  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت30

آن ماه به پذیرایی از دوستان و اقوام پدر و گشت و گذار و مهمانی سر شد. پدر کم کم کارش را در شرکت از سر گرفت. غروبها به خانه میآمد و کمتر فرصت میکرد به مادر سر بزند. مادر هم هفتهای یک بار گاهی دو هفته یک بار به اصرار پدر به دیدن ما میآمد و آخر شب میرفت. از این وضعیت خسته شده بودم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 11:37  توسط ملینا 

کویر تشنه-قسمت29

ساعت سه بعدازظهر بود که پدر صدایم زد. گفت: سپیده جون، پاشو ناهار بخور. خواب دیگه بسه، بابا.
- شما کی بیدار شدین؟
- بعد از تلفن افسانه دیگه نخوابیدم. رفتم بیرون دوری زدم و برگشتم. چند نفر تلفن زدند خوشامد گفتن. بعد هم کمی خودمو با اتاقم مشغول کردم. الان هم ناهارو آماده کردم. پاشو با هم بخوریم. فقط اول یه زنگ به مامانت بزن، ببین از کلاس برگشته یا نه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 11:6  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت28

حالا کسی پیدا نمیشد جلوی گریه و زاری من را بگیرد. نفسم بالا نمیآمد. چمدان را سر جایش گذاشتم و روی تخت مادر دراز کشیدم. آیا پدر مادر را میخواست؟ اگر نمیخواست چه؟ برخاستم سر و صورتم را شستم و آهسته به طبقهٔ پایین رفتم. صدایشان هنوز از آشپزخانه میآمد. روی پله نشستم و گوش دادم.
- به افسانه حق بده، عادل. اون تورو خیلی دوست داره. برات هم خیلی احترام قائله.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 19:16  توسط ملینا 

کویر تشنه-قسمت27

- تو یه زنگ بزن ببین حالش چطوره. نکنه...
- حالا میزنم. شما الان خیلی خسته این. پاشین برین هر اتاقی که دوست دارین، یه استراحت کوچولو موچولو بکنین تا شامو آماده کنم.
پدر برخاست، سرم را نوازش کرد و گفت: آخه کارهات هم مثل میناس.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 14:38  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت26

همانطور که روی کاناپه نشسته بودم، روی زمین رو به قبله قرار گرفتم و به درگاه خدا سجده کردم.های های گریه میکردم و خدا را شکر میکردم. مادرم کنارم نشست و گفت: حالا تو پدری داری که نمونه اس و میتونی بهش افتخار کنی. پدری که حتی تو زندان هم به فکر ما و همه جوره پشتیبانمان بوده.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 13:19  توسط ملینا 

کویر تشنه-قسمت25

فقط فهمیدم اردشیر او را دعوت به سکوت کرد. دیگر چیزی یادم نمیاد. وقتی به هوش آمدم، دیدم اردشیر دارد به من آب میدهد و قربان صدقهام میرود. کمی که هشیارتر شدم، از جا پریدم و سپیده را صدا زدم. خودم را به اتاقش رساندم. وقتی دیدم مظلوم روی زمین خوابش برده، با وحشت سراغش رفتم. گفتم نکند کار خطرناکی کرده و اتفاقی برایش افتاده.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 12:18  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت24

جیغ کشیدم: منو نجات بدین. کمک! کمک! این میخواد منو بکشه.
اردشیر اف اف را سر جایش گذاشت و مرا با کتک به اتاق خواب برد. در را رویم قفل کرد و سراغ راننده رفت. سریع تلفنم را بیرون آوردم و شمارهٔ افسانه را گرفتم و از او کمک خواستم. فقط فرصت کردم تلفن را زیر تخت قایم کنم. چاقو در دست وارد شد. میخوای زبونتو ببرم.
- بکش راحتم کن. دیوونم کردی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 13:21  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت23

سه ماهه که شدم، یک روز بعدازظهر از خانهٔ عادل بازمیگشتم، اردشیر را عصبانی مقابل در دیدم. انگار مرگ را جلوی چشمم دیدم. آنقدر ترسیده بودم که حد نداشت. نفهمیدم چطور پول راننده را حساب کردم و از ماشین پیاده شدم. به اردشیر سلام کردم. اردشیر برافروخته جلو آمد. نگاه مرگباری به من کرد و از راننده پرسید: آقا خیلی عذر میخوام، این خانمو از کجا میارین؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 13:13  توسط ملینا 

کویر تشنه-قسمت22

پیشانیم چهار تا بخیه خورد و به خانه برگشتیم. لباسم را عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم. اردشیر آمد و گفت: پاشو غذا رو آماده کن گرسنمه.
- به من چه؟ من الان درد دارم.
- خیلی پررو شدی. درستت میکنم. حیف که الان جون زدنتو ندارم.
- من هم دیگه جون با تو زندگی کردنو ندارم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 12:59  توسط ملینا 

کویر تشنه-قسمت21

- وقتی من ناآرومم، تو هم باید همینطور باشی.
- چه خودخواه!
- خوابم نمیبره.
- من چی کار کنم؟
- سرمو گرم کن.
- مثلاً غر بزنم خوبه؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 14:15  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت20

- من کاری به تو ندارم. هر چی هم که میخوای برات فراهم کردم. غیر از اینه؟
- من هیچی نمیخوام. فقط آرامش میخوام، احترام میخوام، بچه مو میخوام، البته به شرط امنیتش. نه میذاری آرایش کنم، نه میذاری با کسی تلفنی صحبت کنم، نه میذاری به بچم محبت کنم، نه میذاری از خونه بیرون برم. اینها تازه خواسته های هفته اول ازدواجته. وای به حال بعدها. تو منو زندانی کردی. مگه اسیر گرفتی؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 21:15  توسط ملینا 

کویر تشنه-قسمت19

-میل ندارم. به زور که نمیتونم بخورم.
- من هم میل ندارم. اما غذا تا تازس خوبه. بخور. به زور بخور.
کمی از غذا خوردم. پرسید: برای سپیده چیزی درست نکردی؟
- سوپ داشتیم، بهش دادم. سیره.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 16:10  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت18

اردشیر به او چشم غره رفت و من با تعجب و گلایه به اردشیر نگاه کردم. به دوستش گفت: والله تا لحظهٔ عقد یه بوسه را از ما دریغ کرده. چی میگی، فرزاد؟ امیدوارم زن خجالتی و مقرراتی گیرت بیفته تا بفهمی من چی کشیدم.
خلاصه همه رفتند و من ماندم و اردشیر از خدا بیخبر عاشق و تشنهٔ جسم من.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 13:51  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت17

پشت فرمان نشست و با عصبانیت پایش را روی گاز گذاشت و رفت. وقتی به وسط حیاط رسیدم، مادربزرگ از سنگرش بیرون آمد و گفت: رفت بدبخت؟
- آره، رفت.
- اگه میدونستم نوه ام انقدر ستمگره، از خدا بچه نمیخواستم. یا اصلاً طول عمر نمیخواستم.
حرف مادربزرگ مثل خنجر به قلبم فرو رفت. شاید دلم از جای دیگر پر بود که دق لم را سر مادربزرگ خالی کردم و فریاد کشیدم: آره، بهتر بود مامان منو به دنیا نمیاوردین که مجبورم نکنه زن مردی بشم که نمیخواستمش. کاش بابابزرگ مقطوع لنسل شده بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 11:16  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت16

خلاصه سپیده چند روزی در بیمارستان بود، تا اینکه بهتر شد. در آن چند روز منِ خانهٔ مادربزرگ بودم. نمیگذاشت بروم. میترسید بلایی سرم بیاید. زمان امتحانات هم فرا رسیده بود و منِ نخانده سر جلسه میرفتم و خراب میکردم و برمیگشتم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 10:33  توسط ملینا 

کویر تشنه-قسمت15

- بهت قول میدم که نذارم آب تو دل سپیده تکون بخوره. تا پایه جونم ازش محافظت میکنم که این خصلت همهٔ مادرهاس. اما این قلو بهت میدم فقط به خاطر اینکه بهم خیلی محبت کردی و من به تو خیلی مدیونم. هر موقع ببینم سپیده داره اذیت میشه، به جون خودش بهت برش میگردونم. قسم میخورم. این تنها کاریه که فکر میکنم بتونم انجام بدم تا وجدانم آسوده باشه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 20:15  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت14

بالاخره سپیده را از آغوشش درآوردم. دیگر اصراری برای نگه داشتن بچه نکرد. عاقل بود و میدانست بچه به مادر بیشتر نیاز دارد. همراه سپیده به خانهٔ پدرم رفتم. پدر آن موقع شب خانه بود و از بدو ورودمان همه چیز را فهمید. به آنها گفتم: اون نباید به شما توهین میکرد.
پدرم گفت: عادل منظورش چیز دیگه ای بوده. تو بد متوجه شدی. اگه دنبال بهانه ای حرف دیگه ایه. تا تقی به توقی میخوره پا میشی میای. تو دیگه متعلق به فرزندتی، دختر جون.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 19:37  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت13

- خوشگله مگه نه؟ آدل، ببین چه ناخنهای بلند و کشیده ای داره.
- آره. جون میده واسهٔ دعوا و مرافعه. اینو چشم آهویی کرده ای اشکالی نداره، مجبورم شمارهٔ یک و دو صداتون بزنم، اما مثل خودت جثورش نکنی ها! به خدا نه جونشو دارم، نه اعصابشو.
یک هفته بعد که عادل شناسنامهٔ بچه را گرفت، اردشیر و خانواده اش به دیدنمان آمدند. تعجب کردم اما خیلی هم خوشحال شدم. همهٔ این خوشهالیها را از قدم بچه ام میدانستم. اردشیر دوباره ستیز با عادل را شروع کرد و با نگاه های نافذش به مغز استخوانم رخنه کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 19:35  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت12

وقتی رفت خودم را لعنت کردم که چرا زیاده روی کردم و اصلاً چرا آن لباس را پوشیدم، نه به خاطر اینکه همسرم را آزرده بودم، بلکه به این علت که دیگر نمیتوانستم کنار اردشیر باشم. عادل به ما شک کرده بود.
در کنکور شرکت کردم. به نظر خودم امتحانم را خوب دادم. با تمام افکار شیطانی ای که در سرم بود، چون دانشگاه رفتن آرزویم بود و عادل درس خواندن مرا جدی گرفته بود، برای اینکار حسابی وقت گذاشته بودم.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 14:19  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت11

شروع کرد به سر به سر گذاشتن من، اما بی فایده بود. گفتم تو مخصوصا دیر اومدی.
- آخه چرا باید اینکارو بکنم؟
- چون خونهٔ اردشیره.
- به اردشیر چی کار دارم. تو که اونشب کلی باهاش رقصیدی. مگه میخواد تورو بخوره که من بترسم؟ کار مردمو انجام دادم و اومدم.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 11:30  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت10

به عروسی نزدیک میشدیم. کمتر از یک ماه باقی مانده بود و کارها زیاد بود. شبی به نامزدی سوری دختر عمهٔ عادل دعوت شدیم. من پیراهن فیروزه ای بسیار قشنگی پوشیدم که تا یک وجب بالای زانو چاک داشت. یقه باز و تنگ بود و هیکل مرا کاملاً نشان میداد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 12:10  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت9

پنجشنبه خانوادهٔ رادش و مادر نصرت خانم که انگار به خاطر این مراسم از اصفهان آمده بود، به منزل ما آمدند. مادربزرگ مادری ام و عمه ام هم حضور داشتند. عادل خیلی خوشحال بود. کت و شلوار شیری رنگ با پیراهن سفید با تن داشت و خیلی جذابتر از قبل شده بود.
من ورم صورتم کمتر شده بود، اما هنوز کبود و زرد بود. بیچارهها وقتی من را دیدند چشمهایشان باز مانده بود. نصرت خانم با حالتی که انگار دلش ریش شده باشد پرسید: چه بلایی سر بچه ام اومده ؟ تصادف کرده ای؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 15:52  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت8

برق از چشمم جهید. قلبم روشن شد. انگار عزراییل را جواب کرده باشم، جان تازه گرفتم.
- شما در حقش مادری میکنین. اون هم گناهی نداره. باشه، من به مینا میگم. اما گمان نکنم مینا به آقا اردشیر جواب مثبت بده... من و حسین که همیشه رو ایمان و وجدان و انسانیت شما قسم خورده ایم. خدا شاهده افتخار ماس که چنین دوستهایی داریم... خواهش میکنم. راستی عادل جون در جریانه؟...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 15:25  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت7

دوستان گلم از شنبه هفته آینده هر روز آپ میکنم.ببخشید اگه منتظرتون گذاشتم.

جبرانی:عصرم یه پست براتون میذارم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

-آهان متوجه شدم. یه کم حسود تشریف دارین. اما خدمت شما عرض کنم که من دختر اون مادرم. فکر کرده این واسهٔ چی به شما جواب منفی میدم؟ واسهٔ اینکه همین اتفاق نیفته و بعداً کسی نتونه روم اثر بذاره.
اینجا بود که به فکر فرو رفت. به فنجان قهوه اش چشم دوخت. آنقدر سکوت کرد که آخر مجبور شدم بپرسم: حرف بدی زدم؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 11:54  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت6

-همه چیز عادی میشه مینا خانم. زیبایی، تحصیلات، تیپ، شیطنت. چیزی که هرگز از بین نمیره و همیشه شکل خودشو حفظ میکنه و همیشه مهمه، محبّت، اخلاق خوبه، معنویاته. شاید العان حرف منو قبول نداشته باشین، ولی وقتی به سن من برسین، همهٔ اینها رو میفهمین. حالا منو هم نخواستین اشکالی نداره، اما این جملهٔ منو همیشه به یاد داشته باشین. همیشه دنبال کسی بگردین که آرامش و راحتی شما براش مهم باشه. همیشه کسی رو دوست داشته باشین که براتون ارزش قائل باشه.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 19:18  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت5

دوستان عزیزم سلام.من به دلیل امتحانات نمیتونم تند تند براتون بذارم اما بعد از امتحانات جبران می کنم

ادامه داستان

صیغهٔ عقد که بینتون جاری بشه، یه دنیا احساس هم بینتون جاری میشه.
-اون لحظه اگه احساس کنم عزراییل کنارمه، خیلی خوشحال میشم به خدا.
-میگم خلی، بابات میگه نه.
-من حمیدو دوست دارم ، جز اون هم با کسی ازدواج نمیکنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 13:10  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت4

بالاخره آن شب به پایان رسید و مهمانهای عزیز ما رفتند، اما تا پاسی از شب صحبتشان در خانه باقی بود. پدر چشمش عادل را گرفته بود و مراتب از او تعریف میکرد. میگفت: چقدر خوش سیما و باوقار شده. آدم حظ میکنه. ماشاالله دست راست باباشه. طرح ساخت و ساز میده و پول رو پول میذارن.

-گفتم: اونوقت علی محمد کدوم دست باباشه؟

پدر گفت: دست چپ باباشه.

بازم پرسیدم: علی چی؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 16:25  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت3

-اول بگین آقا ارسلان و زن و بچه اش چه نسبتی با بابام داشتن.
عمو علی اخمهایش درهم رفت و گفت: نشد! تو گفتی باید چیزی رو معنی کنم، نگفتی باید جّد و آباد شناسی کنم.
-آخه سر خاک بابام بودن.
-خوب باشن مگه اشکالی داره؟ آدم تا بهشت زهرا میره، سر خاک غریبه و دوست و آشنا هم میره دیگه.
-اینو که میدونم، عمو علی. اشکالی نداره.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 11:45  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت2

یک سال و اندی دیگر گذشت و به راز مادرم پی نبردم. بعد از گرفتن دیپلم خودم را برای کنکور آماده کردم، اما آن سال موفق نشدم. علتش فقط و فقط فکر مشغولم بود. تمرکز نداشتم و هنوز جا و شخصیت خودم را پیدا نکرده بودم. اگر بگویم سر کنکور حواسم پیش خاطرات مادرم و پدر بدم بود، اگر بگویم وقتی تستهای بینش اسلامی را پاسخ میدادم نفرین و ناله های مادر و عاقبت بد پدرم در آن دنیا جلوی چشمم میامد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 12:25  توسط ملینا  | 

کویر تشنه-قسمت1

رمان کویر تشنه

نویسنده: مریم اولیایی

از هفت هشت سالگی یادم می آید هر وقت سر خاک پدر می رفتیم، مادر به جای اینکه سر مزارش فاتحه بخواند، ناسزا میگفت.او را لعنت میکرد و برایش طلب زجر و شکنجه میکرد. به سینه اش می کوبید و می گفت: "مرد، خدا نیامرزدت. خدا هر چی ظلم به من و اون کردی سرت بیاره. تنت تو قبر بلرزه که مثل زلزله زندگی من و این بچه رو ویرون کردی."
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 12:1  توسط ملینا  |