X
تبلیغات
*بهترین رمان های عاشقانه ی ایرانی* - رمان قصه عشق

*بهترین رمان های عاشقانه ی ایرانی*

رمان های عاشقانه ی ایرانی و هر آنچه شما بخواهید

قصه عشق-قسمت43(پایانی)

بيش از يك هفته بود كه از نازنين خبر نداشتم............ زنگ ميزدم هيشكي جواب نميداد..............با خودم گفتم : خيلي بايد خوش گذشته باشه ......... كه بر نگشتن.............
از همون صبح كه از خواب بلند شدم حالم خوب نبود .............اما بايد به دانشكده ميرفتم..................
بايد كار هام رو سرو سامون ميدادم .....چون وقتي نازنين ميومد تا بيست ، بيست و پنج روز بايد در خدمت فرشته مهربونم مي بودم ...........

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 14:24  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت42

زنگ تلفن رشته افكارم رو پاره كرد ...............صدايي از اونطرف خط گفت : سلام بابا احمد................
نازنين بود .............. گفتم : سلام عزيزدلم..............خوبي ؟ ............چي ميگي؟............
گفت : سلام همسرم ...........
سلام عزيزم.............سلام بابا احمد..........

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 14:43  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت41

روز ها يكي بعد از ديگري ميومدن و ميرفتن...........من و نازنين دل خوش به گذشت زمان و رسيدن موعد با هم بودن ، شديدا تلاش ميكرديم تا به موفقيت هاي مورد نظرمون دست پيدا كنيم.............
تنها مرحم دل عاشق ما گفتگوهاي تلفني هر شب بود و اومدن اون به پاريس در تعطيلاتي مثل عيد و تابستان ..........

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 14:55  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت40

به خودم مسلط شدم و با لبخندي كه خيلي هم از سر رضايت نبود جواب سلامش رو دادم...............توي اين موقعيت اين يكي رو كم داشتم.............خيلي آروم و مودبانه گفت : سوار شو...........
و در رو باز كرد.............

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 17:56  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت39

همه چيز به خوبي پيش ميرفت . من توي كالج شروع به فراگيري زبان فرانسه كردم . هرچي ياد ميگرفتم بلافاصله به نازنين هم ياد ميدادم.
بيست و هشتم شهريور فرا رسيد و بابا و نازنين ناچار بودن به ايران برگردند................
و اين ، يكي از سخت ترين روزهاي زندگي من و نازنين بود..........

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 19:45  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت38

بعد از ساعتها بحث و با اصرار نازنين و تاييد خانواده من ناچار شدم قبول كنم كه به پاريس برم و درسم رو شروع كنم.
دايي قول داد كه نازنين هر شب ميتونه هر چند ساعت كه بخواد تلفني با من حرف بزنه..................همينطور قرار شد تمامي تعطيلات يا من به ايران بيام و يا نازنين به ديدن من در فرانسه بياد. و بالاخره اينكه نازنين بلافاصله بعد از پايان امتحانات نهايي يعني خرداد سال ۵۷ براي زندگي به پاريس بياد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 18:20  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت37

حسابي فكرم رو مشغول كرده بود . در حالت طبيعي و عادي اين يه موقعيت فوق العاده بود . اما در وضعيتي كه من داشتم .......نه ....نه ......اصلا . من نميتونستم دل از نازنين بكنم و به فرانسه برم . تو دلم غوغايي به پا بود و اين رو ميشد از چهره ام خوند .
به خونه دايي اينا رسيدم.....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 19:52  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت36

براي انجام كار هاي استخدام مدركم رو به قسمت کار گزيني دادم . اونها قبلا همه چيز رو آماده كرده بودند.به همين دليل خيلي زود ابلاغ من به عنوان تهيه كننده راديو بهم داده شد. اما در مورد حضور در دانشكده گفتند ، دستورالعمل جديدي اومده كه بايد تا يك هفته صبر كنم.
راستش يكم دمق شدم.............داشتم فكر ميكردم نكنه به قولشون عمل نكن و من رو به عنوان سهميه سازماني وارد دانشكده نكن.
بهر صورت چاره اي نبود بايد صبر ميكردم .............

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 14:17  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت35

در حاليكه از جاشون بلند شده بودن ، يكي يكي با من دست دادند و تبريك گفتن . رييس منطقه رو بين اونا شناختم اما بقيه رو نه.
هنوز براي من روشن نبود كه چه خبره ........البته حدس ميزدم بايد مربوط به فعاليت هاي من باشه........

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 13:58  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت34

نگاهاش ، روز اول كمي اذيتم ميكرد . اما با نزديك شدن به شب ، كم كم اين حالت از بين رفت.
سحر با بچه ها قاطي شده بود و داشت خوش ميگذروند.
بيشتر از همه داريوش دور و پرش ميچرخيد و باهاش سر بسر ميذاشت. انگار خود سحر هم بدش نمي اومد با اون نزديك تر بشه.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 9:31  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت33

تصميم گرفته بودم همه ماجرا رو براي نازنين بگم.......دلم نميخواست توي زندگي مشتركمون نقطه تيره اي وجود داشته باشه كه بعدا ناچار به توضيح و خداي نكرده تيره گي خاطر بشه......واسه همين وقتي از پليس راه جاجرود كه گذشتيم به نازنين گفتم : ببين عزيز دلم ميخوام يه چيزي بهت بگم . من مشكل كوچيكي دارم كه دوست دارم تو بدوني و ازت ميخوام كمكم كني تا اون رو با هم از سر راه برداريم.........
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 20:34  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت32

ساعت هشت شب بود اما هوا هنوز كاملا روشن بود .
اف اف خونه سپيده رو فشار دادم .
ازپشت اف اف گفت : كيه؟..........
گفتم : اگه اجازه ميفرماييد والاحضرت وليعهد.......ميخواي كي
باشه ؟...............خب منم ديگه.........

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 20:12  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت31

حالا نوبت من بود........امتحانات نهايي با همه مسائل مربوط به خودش شروع شد.........من و نازنين طبق قرار قبلي كه گذاشته بوديم به خونه خودمون نقل مكان كرده تا من راحت بتونم به محل حوزه امتحاني كه نزديك خونمون بود رفت و آمد كنم........
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 17:15  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت30

ساعت چهارو نيم بود كه مامان ، بابا و بچه ها به خونه دايي اينا اومدن......
من خبر شون كرده بودم .......
يه جعبه شيريني و يه دسته گل زيبا براي نازنين........همراه با كلي ماچ و بوسه از طرف مامان و بابا......
نازنين دائم ميخنديد و مي گفت : بايد از معلم خصوصيم تقدير بشه و با انگشت من رو نشون ميداد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 20:4  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت29

روزهاي پاياني فروردين و پس از اون ارديبهشت و پشت سر ميذاشتيم در حاليكه بشدت تمام مشغول خوندن درسها مون بوديم.
طبق يه برنامه تنظيم شده من ضمن مرور درسهاي خودم به نازنين در يادگيري مطالب كمك ميكردم.
يه شانس آورده بوديم و اون اينكه امتحانات من و نازنين با هم تلاقي نداشت . چون امتحان نهايي بعد از پايان امتحانات ساير پايه ها بر گزار ميشد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 9:46  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت28

صورت به صورت سحر وايساده بودم . هرم نفسش رو توي صورتم حس ميكردم.............
بي اغراق زيبا بود ، قد بلند ،................ چشم و ابرو و موهاي مشكي................. و اندامي كشيده و موزون ............... شايد اگر عاشق نازنين نبودم .................
با اين كه ميدونستم اين ها معمولا خواستن شون لحظه اي آغاز و لحظه اي پايان ميگيره ........

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 10:33  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت27

ساعت هشت بود و كم كم دوستان نازنين يكي بعد از ديگري از راه ميرسيدن. نيم ساعت نگذشته بود كه تقريبا همه مهموناي نازنين رسيده بودند. ليلا و سپيده يكي يكي با اونا سلام عليك ميكردن و به داخل راهنماييشون ميكردن. نكته جالب اين بود كه تقريبا همه بچه ها با ديدن ليلا و سپيده اول مات ميشدن وبعد دودست ها دم دهن ويه جيغ كوتاه .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 11:28  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت26

بعد از روز اول مدرسه همه چيز داشت به روال عادي خودش بر ميگشت .
من طبق توافقي كه با آقاي ضرغامي كرده بودم ، ساعات آخر مدرسه رو خارج ميشدم و ميرفتم دنبال نازنين . خب راه دور بود و دلم نميخواست عزيزترينم حتي لحظه اي چشم انتظار بمونه ........روزهاي ضبط برنامه هام توي راديو وتلويزيون رو هم جوري برنامه ريزي ميكردم كه تداخلي پيش نياد........

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 14:26  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت24

ساعت چهار ونيم بود كه سرو كله سپيده و ليلا هم پيدا شد يه كيسه زرشكي رنگ بزرگ دست سپيده بود و محكم چسبيده بودش .......
نازنين به طرفشون رفت و با هاشون روبوسي كرد........خيلي زود با هم ديگه جور شده بودن.
به سپيده : گفتم اين چيه دستت گرفتي.....
دستم رو بردم جلو كه كيسه رو بگيرم زد پشت دستم و گفت : ف.....ض....و.....لي موقوف.
همه زدند زير خنده و منم دستم و كشيدم عقب.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 19:59  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت23

نزديكي هاي چهار بود ، ميهماني به انتهاي خودش نزديك ميشد. كه سپيده تو يك فرصت كوتاه كه نازنين براي انجام كاري به طبقه بالا رفته بود ، خودش رو به من رسوند و در مورد سحر سوال كرد........
كل ماجرا رو براش تعريف كردم..............
بعد من ازش پرسيدم . چي شد رفت ؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 18:2  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت22

مامان و بابا قرار بود شب رو خونه دايي اينا بمونن .
براي رسوندن اونها تا تجريش رفتيم. مامان ازمن خواست كه كمي ديرتر به مراسم بريم . و توضيح داد معمولا عروس و داماد كمي ديرتر به مراسم جشن ميرن كه همه ميهمانان آمده باشند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 17:52  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت21

بالاخره پنجشنبه موعود از راه رسيد .
همه چيز آماده و مهيا بود براي آغاز يك زندگي خوب و شيرين......
صبح ساعت ده نازنين و مامان رو بردم خونه دايي اينا . چون قرار بود با زن دايي برن آرايشگاه........
مامان از خوشحالي رو پاش بند نبود . دايم به شيوه خودش قربون صدقه ما دوتا ميرفت .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 21:48  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت20

دنبال نازنين رفتم و بعداز سوار كردن اون به طرف بانك حركت كردم كه تا قبل از تعطيل شدن اون مازاد پول ماشين رو به حسابم برگردونم.
اين كار رو كردم .
براي نهار به رستوران قصر موج تو ميرداماد رفتيم بعد از نهار دم در رستوران يه زن كولي فالگير راهمون رو بست و با اصرار خواست كه آينده مارو پيش بيني كنه............

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 14:53  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت19

نازنين رو دم در مدرسه پياده كردم و به طرف جام جم رفتم. اداره نميخواستم برم. فقط ميخواستم سري به بانك بزنم و براي ماشين پول از حسابم بردارم .
با رييس بانك رفيق بودم .سالها بود كه توي اون بانك حساب داشتم.سلام عليك كردم. گفتم : سي هزارتومن ميخوام برداشت كنم.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 18:44  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت18

ماشينم رو ميخواستم عوض كنم.، يكي از بچه ها به هم خبر داده بود خواهر زاده آقاي دكتر اقبال وزير نفت يه جگوار آبي خيلي قشنگ داره و ميخواد بفروش .
باهاش هماهنگ كردم و رفتيم توي انبار يكي از شركتهاي خصوصي آقاي دكتر ماشين رو ديديم.
جگوار آبي متاليك ، مدل ۷۶ ، سند اول ، تازه دو ماه بود وارد ايران شده . خيلي قشنگ بود. چشمم رو گرفت....به رفيقم گفتم : قيمتش مهم نيست

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 16:6  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت17

چند دقيقه اي معطل شدم تا نازنين از مدرسه اومد بيرون . سوار شد و بعد از بوسيدن من پرسيد : خب چيكاره ايم امروز ؟
گفتم : بازم عاشق و معشوق .............
خنديد و گفت : نه جدي؟
گفتم : امروز برنامه مون خيلي پر ، اميدوارم خسته نشي....
لبخندي زد و دوباره ماچم كرد. گفت : عزيزم با تو هيچوقت خسته نميشم. نفست كه بهم ميخوره زنده ميشم......جون ميگيرم......سبك ميشم و ميخوام پرواز كنم......
اينبار من اونو بوسيدم و راه افتادم.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 16:42  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت16

صبح ، بعد از رسوندن نازنين به مدرسه . ميخواستم برم پيش هوشنگ آرايشگرم بايد كمي به وضع موهام ميرسيدم و براي پنجشنبه هم باهاش هماهنگ مي كردم،
آرايشگاش توي ميدون ونك بود .
خيلي زود بود . واسه همين اول سري زدم به كله پزي ، نرسيده به چهار راه پارك وي و خودم ساختم.
وقتي از كله پزي خارج شدم ، با مدرسه تماس گرفتم.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 15:57  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت15

مراسم نذر تموم شد و بچه ها كه حالا صفاي قلبي ويژه اي هم پيدا كرده بودند. همديگر رو بغل ميكردن وبهم تبريك ميگفتن.
در اين اثنا كوكب خانم باچشماني كه از شدت گريه قرمز قرمز شده بود به طرف ما اومد و اول نازنين رو بغل كرد و ماچ كرد.
بعد هم به سراغ من اومد و گونه ها و پيشاني من رو ماچ كرد و گفت : خدا عزتت بده ،..... خدا از بزرگي كمت نكنه ....خدا هر آرزويي كه داري بر آورده كنه،..... خدا به عزت اين آقا هميشه سر بلندت كنه .........

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 17:2  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت14

وقتي وارد صحن امامزاده شديم داشتم از تعجب شاخ در مياوردم تقريبا" تمام بچه هاي مدرسه جعفريه تجريش توي صحن امامزاده بودند و تمام صحن شمالي اون رو پر كرده بودند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 17:0  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت13

بعد از نهار طبق قرار قبلي به خونه نازنين اينا رفتيم تا دايي جان شرايطي رو كه نشينده پذيرفته بوديم ، بهمون ابلاغ كنه.

وقتي رسيديم هنوز دايي نرسيده بود فرصت رو غنيمت شمرده و يه دوش گرفتم .

نازنين برام حوله ولباس آورد. وقتي ازش پرسيدم از وسايل اميره . گفت : نه عزيز دلم مال خودته .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 16:40  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت12

به رستوران حاتم رسيديم و ماشين رو توي پاركينگ رستوران پارك كرديم وداخل رستوران شديم.

رفتيم يه گوشه اي نشستيم. بلا فاصله گارسون اومد وسفارش غذا رو گرفت و رفت .

رستوران شلوغ بود ، ميدونستم بيست دقيقه اي طول ميكشه تا نهارو بيارن . واسه همين از نازنين پرسيدم تو مدرسه چه خبر بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 22:2  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت11

حالش رو نداشتم برم مدرسه ، خبري هم نبود ميدونستم تا دو سه روز مدرسه سر كاري و تق ولقه.......دم يه تلفن عمومي و ايسادم و تلفن مدرسه رو گرفتم هموني گوشي رو برداشت كه كارش داشتم آقاي ضرغامي معاون مدرسه كه اهل شهرستان رشت بود.خيلي باهم رفيق بوديم وشوخي ميكرديم. هواي منو خيلي داشت عاشق صداي هايده بود و حاضر بود براي گرفتن نوار جديد اون واسم هر كاري بكنه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 9:47  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت10

صبح ساعت شش بود كه از خواب بيدارشدم.كمي خسته بودم. اما نازنين بايد به مدرسه ميرفت.
با يك بوسه ، آرام نازنين رو از خواب بيدار كردم.چشماش رو كه باز كرد لبخندي روي لباش نشست. با همون لبخند گفت سلام عزيزم.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 9:1  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت9

شب دير وقت خوابيديم اونم توي يك اتاق.
نزديكهاي ساعت يك ونيم بعد از ظهر بود كه نسرين اومد مارو صدا كرد وگفت:
بابا گفت بسته هرچي خوابيدين ، بلندشين بياين نهار يخ كرد.
من تو رختخواب نشستم و يك كمي چشمام رو ماليدم . يه نگاهي به بغل دستم كردم ديدم نازنين بغل دستم دراز كشيده تازه ياد ماجراهاي ديشب افتادم. پس خواب نديده بودم.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 14:1  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت8

بالاخره اون سكوت سنگين توسط دايي شكسته شد.

شمرده و آرام . اما با صداي بلند شروع كرد. خب همه ميدونين چرا امروز اينجا جمع شديم.

و بعد با طعنه ادامه داد.ما اينجا جمع شديم كه تكليف اين شازده پسر و اين گل دختر رو روشن بكنيم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 20:47  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت7

نميدونستيم چه خوابي برامون ديدن .

كنار ساحل در حاليكه دست نازنين توي دستم بود قدم ميزديم سكوت بين ما حاكم مطلق بود . گاهي مي نشستيم وتو چشماي هم نگاه ميكرديم وچشمامون پر اشك ميشد. اما انگار لبهامونو به هم دوخته بودن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 16:35  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت6

بدون اينكه پاسخي بشنويم در باز شد. از توي اف اف صداي دعوا ومرافعه شنيده ميشد . دلم هري ريخت پايين،

نگران نازنين بودم. نه خودم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 19:50  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت5

با هرجون كندني بود امتحانات معرفي رو پشت سر گذاشتيم.البته بدون اغراق با جون كندن.

يواش يواش بوي عيد داشت ميومد.

توي اين مدت . تولد نازنين رو هم با يه جشن كوچيك و زيباي دونفره پشت سر گذاشتيم.

يه پسر خاله داشتم بنام داريوش كه خيلي با هم اياق بوديم . خيلي از برنامه هامون با هم بود. مدتي بود ازش دوري ميكردم دليلش هم اين بود كه خيلي تيز بود، اگه يكم دور و ور من مي گشت متوجه ماجرا ميشد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 16:59  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت4

امتحانات معرفي داشت شروع ميشد. من با با توجه به اينكه سالهاي قبل دو سال جهشي خونده بودم امسال سال ششم دبيرستان بودم وبايد براي شركت در امتحانات نهايي در امتحان معرفي قبول ميشدم.

البته درسم بد نبود ، اما بعد از ماجراي پريروز وديروز مخم بهم ريخته بود.مدرسه تق ولق شده بود و راحت ميتونستم خودم رو به موقع به مدرسه نازنين برسونم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 16:40  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت3

از خونه خارج شدم و پس از خريد چند شاخه گل سرخ به طرف سر پل تجريش حركت كردم.

جمعه شب بود و سر پل خيلي شلوغ .

اصلا" جاي سوزن انداختن هم نبود .مونده بودم نازنين رو توي اون شلوغي چه جوري پيدا كنم .كه ديدم يكي به شيشه ماشين ميزنه.نگاه كردم ديدم نازنينه. گلها رو از روي صندلي برداشتم كه اون بنشينه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 21:36  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت2

خداي چه كنم؟..... بايد رفت......... اما كو پاي رفتن ؟..........

كجا ميشه رفت بدون دل ؟.........................

چگونه ؟....... اون هم بدون دلدار ؟...........

چشمان نازنين التماس ميكرد.......... نرو ........ واين غصه ام را بيشتر ميكرد.....

دلم توسينه فشار مياورد. كه بمان .....نرو.......

پاهام توان حركت را نداشتن........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 18:13  توسط ملینا  | 

قصه عشق-قسمت1

قصه عشق(رماني از صلاح الدين احمد لواساني - هندي)

قبل از اينكه به قصه بپردازم ، توضيح چند نكته رو لازم ميدونم.
اول : اين داستان صد در صد واقعي ست و من فقط در بعضي موارد اسامي افراد و اماكن رو در اون تغيير دادم.
دوم :بخشي از اين رمان سال 1356 به چاپ رسيد اما بعد از چاپ آن در سال 1357 ماجراهايي بوجود آمد كه مسير داستان كاملا" تغيير كرد . اما بعلت وقوع انقلاب در ايران اين رمان ديگر امكان چاپ مجدد نيافت . اكنون كه تصميم به باز نويسي اين رمان گرفته ام با توجه به عدم وجود حتي يك نسخه از چاپ قبلي ناچارم با استفاده از حافظه خود و دستنويسهاي بسيار قديميم كه مندرس و كهنه نيز گرديده به اين كار بپردازم. البته فصل هاي جديدي نيز به نوشته هاي قبلي اضافه خواهد شد. كه مربوط به سال 1357 است.

قسمت اول - نگاه
×××××××××××××

ماجرا از يك شب سرد اسفند ماه سال ۱۳۵۴ شروع شد.

بالاخره بعد از دو روز زحمت شبانه روزي ,كار تزيين خونه و تدارك تولد تموم شد . درست چند ساعت قبل از جشن.

من كه حسابي خسته و كثيف شده بودم به امير پسر داييم كه كه تولدش بود و اين همه زحمت رو به خاطر جشن تولد اون كشيده بودم. گفتم : من ميرم خونه . يه دوش ميگيرم . لباسام رو عوض ميكنم و بر ميگردم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 17:42  توسط ملینا  |